مرتضى راوندى

364

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

« هزل » اگر با « جد » است ، گو مىباش * كه نه از زيركان كم‌اند اوباش . . . چو مرا اندرين سفر ز تميز * « زر » و « جو » هست و ، عيسى و « خر » نيز بخورد هريك آنچه در خور او * آنچه زَر عيسى ، آنچه جو ، خر او . . . ميزبانى كه خوانى آرايد * تره برخوان چو بَرّه در بايد گرچه با هزل ، جِد بيگانه است * هزِل ، ما ، همچو جد از خانه است . . . « 1 » سنايى در زمرهء شعرائيست كه با درويشان دورو و گدا طبع سر مخالفت دارد و خطاب به آنان مىگويد : برگ بىبرگى « 2 » ندارى لافِ درويشى مزن * رُخ چو عياران ميارا ، جان چو نامردان مَكَن يا برو همچون زنان رنگى و بوئى پيش‌گير * يا چو مردان اندر آى و گوى در ميدان فِكَن دراويش حقيقى ، سخت متواضع بودند و در صف نعال ( يا در كفش‌كن ) مىنشستند « . . . اگر يكى از ايشان گناهى و تقصيرى كند ، او را در صف نعال كه « مقام ندامت » است به يك پاى باز دارند و او هر دو گوش خود را چپ و راست بر دست گيرد ، يعنى گوش چپ را به دست راست و گوش راست را به دست چپ گرفته ، چندان بر يك پاى بايستند كه پير و مرشد عذر او بپذيرد و از گناهش درگذرد . » ( از لغت‌نامه دهخدا ) آدم از فردوس و از بالاى هفت * پاى ما چان از براى عذر رفت مولوى هدى مىخواست تا در صَف بالا ، همسرى جويد * گرفتم دست و افكندم به صَفِ پاى ما چانش خاقانى توضيح : پاى ما چان كردن يا رفتن ، پوزش خواستن از تقصير است ( ناظم الاطباء نفيسى ) « 3 » در فضيلت استغناء و قناعت بسيارى از شعرا سخنهاى پرمغز و لطيف گفته‌اند : درويشى جوى و روى ، در شاه مكن * وز دامن فقر دست كوتاه مكن اندر دَهن مار شو و مال مجو * در چاه بزّى و طلب جاه مكن منسوب به فخر رازى خيز تا خرقهء صوفى به خرابات بريم * شطح و طامات به بازارِ خرافات بريم شرمِمان باد ز پشمينه آلودهء خويش * گر بدين فضل و هنر نام كرامات بريم حافظ

--> ( 1 ) . از گزيده اشعار حديقه غزنوى ، به اهتمام دكتر احمد رنجبر ، ص 84 و 85 . ( 2 ) . برگ بىبرگى : فقر توام با استغناء ( 3 ) . تاريخ ادبى ايران ، ج 2 ، ص 626 .